چت رومclose
داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا
زمان جاری : دوشنبه 02 بهمن 1396 - 7:32 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد


آیا میدانید؟ ایا میدانید :






تعداد بازدید 77
نویسنده پیام
setiya آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 25 /5 /1394
داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا


آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که
با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید
.



پرسید : چه می کنی؟گفت : خانه می سازم.



پرسید : این خانه را می فروشی؟گفت : آری.



پرسید : قیمت آن چقدر است؟بهلول مبلغی ذکر کرد.



زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.



بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.



شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون
خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست
.



دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.



زبیده قصه بهلول را باز گفت.



هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می
سازد
.



گفت : این خانه را می فروشی؟بهلول گفت : آریهارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.



هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.



بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو،
فرق بسیار است
.



امضای کاربر :




یکشنبه 25 مرداد 1394 - 18:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS